بدون نوشابه بدون سس
گاه و بی گاه های منبا یک داستان کوتاه
12 ژانویه 2008
اسپرسوی دوبل تلخش را با یک جرعه رفت بالا و فریاد کشید:
- هیچ احمقی پیدا نمیشه به من بگه اینجا چه خبره؟!
از روی همه صندلی های کافه صدا درآمد که :
- کجا؟! … اینجا؟! …
17 مارس 2008
1- توی سنگر دراز کشیده بود. پروانه ای بال زد و روی مگسک نشست. زل زد به پروانه و یادش رفت شلیک کند.
2- پشت کامپیوتر نشسته بود. پروانه ای روی مانیتور نشست. خیره شد به پروانه و یادش افتاد زمانی عاشق بوده است.
3- روی نیمکت نشسته بود. پروانه ای روی دسته عصایش نشست. یادش رفت پیر شده، بلند شد و دنبال پروانه دوید.
24 می 2008
هی غر میزد: ” من نسکافه می خوام. من نسکافه می خوام”
فقط دلش گرفته بود!