«...فکر کردم کاری که می بایست بکنم این است که وانمود کنم یک آدم کر و لال هستم. اینطوری دیگر مجبور نمی شدم با هر کس و ناکسی طرف صحبت بشوم و با آنها حرف های احمقانه و بی فایده بزنم. اگر کسی می خواست چیزی به من بگوید، مجبور می شد، حرف هایش را روی یک تکه کاغذی بنویسد و بدهد به من. آنها بعد از مدتی از این کار خسته می شدند و حوصله شان سر می رفت و آن وقت من مادام العمر از شر حرف زدن با آدم ها خلاص می شدم. همه خیال می کردند من یک آدم فلک زده کر و لالی هستم و دیگر ولم می کردند.»
هالدن کالفیلد / ناتور دشت / جی دی سلینجر
با یک عکس
با یک کتاب
«... مثل همیشه ادعاهای من نسبت به علم مطلق و همه چیز دانی پوچ و بی معناست. اما تو از بین همه آدم ها باید به آن بخشی از من که فقط در لباس هوش و زیرکی ظاهر می شود احترام بگذاری. سال ها قبل یعنی در آن روزهای اولی که فهمیدم در آینده نویسنده می شوم، یکبار داستانی جدید را با صدای بلند برای "س" و بوبو خواندم. تمام که شد، بوبو رک و راست (اما با چشمی به سیمور) گفت داستانم «بیش از حد هوشمندانه» است. "س" در حالی که لبخندی گرم به لب داشت سری به نشانه عدم تائید تکان داد و گفت هوش و زیرکی مایه بلا و مصیبت دائمی من و پای چوبین من است و جلب کردن توجه عام به آن نشانه بی ذوقی و بد سلیقگی. از انسانی لنگ و پاچوبی به یک لنگ دیگر : زویی عزیز، بیا با هم مودب و مهربان باشیم.»