بدون نوشابه بدون سس
گاه و بی گاه های منبا یک کتاب
7 اکتبر 2007
پاسی از نیمه شب گذشته بود که باران گرفت. سرهنگ توانست بخوابد. اما لحظه ای بعد، آشوب شکمش او را بیدار کرد. فهمید قسمتی از سقف دارد چکه می کند. همانطور که تا گوش زیر پتوی پشمی فرو رفته بود، کوشید جای چکه را در تاریکی حدس بزند. قطره ای عرق سرد روی تیره پشتش فرو لغزید. تب داشت. احساس کرد که درون حوضی لرزانک افتاده است و در میان دایره های هم مرکز، شناور است. کسی حرف زد. سرهنگ از درون ننویش – که یادگار دوران انقلابی گریش بود – جواب او را داد.
کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد / گابریل گارسیا مارکز / برگردان جهانبخش نورایی / انتشارات آریابان
5 ژانویه 2008
استاد همیشه دوست داشت پای منقل که می نشست، یک نفر کنار دست او نشسته باشد – یک نفر دختر خوشگل مشگل و ترگل ورگل. هر که می خواهد باشد. فقط دختر باشد و خوشگل مشگل باشد و خوش ناز و ادا باشد، تا استاد همانطور که مشغول است قربان صدقه اش برود و دستی به سر و گوشش بکشد. فقط همین. استاد فقط تا همین حد می آید جلو. فقط در حد لاس زدن و دستمالی کردن. حق با سیروس است که می گوید استاد مرد نیست. خب بله. این که معلوم است. استاد مرد نیست. مختث و عنین و هرچه سیروس می گفت همان است.
آن طرف خیابان / جعفر مدرس صادقی / نشر مرکز
23 مارس 2008
یک شاعر در بیست و سه سالگی می میرد. یک اقلابی یا یک ستاره راک در بیست و چهار سالگی می میرد. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر می کنی همه چیز رو به راه است. فکر می کنی توانسته ای از “منحنی مرگ انسان” بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد در سفر هستی. چه بخواهی، چه نخواهی، موهایت را کوتاه می کنی. هر روز صبح صورتت را اصلاح می کنی. دیگر یک شاعر نیستی، یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجه های تلفن از مستی بیهوش نمی شوی و یا صدای “دورز” را ساعت چهار صبح بلند نمی کنی. در عوض، از شرکت دوستت بیمه عمر می خری. در بار هتل ها می نوشی. و صورت حساب های دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می داری. این کارها در بیست و هشت سالگی طبیعی است. اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیر منتظره در زندگی ما شروع شد.
کجا ممکن است پیدایش کنم؟ / هاروکی موراکامی / برگردان بزرگمهر شرف الدین / نشر چشمه
24 می 2008
«… مثل همیشه ادعاهای من نسبت به علم مطلق و همه چیز دانی پوچ و بی معناست. اما تو از بین همه آدم ها باید به آن بخشی از من که فقط در لباس هوش و زیرکی ظاهر می شود احترام بگذاری. سال ها قبل یعنی در آن روزهای اولی که فهمیدم در آینده نویسنده می شوم، یکبار داستانی جدید را با صدای بلند برای “س” و بوبو خواندم. تمام که شد، بوبو رک و راست (اما با چشمی به سیمور) گفت داستانم «بیش از حد هوشمندانه» است. “س” در حالی که لبخندی گرم به لب داشت سری به نشانه عدم تائید تکان داد و گفت هوش و زیرکی مایه بلا و مصیبت دائمی من و پای چوبین من است و جلب کردن توجه عام به آن نشانه بی ذوقی و بد سلیقگی. از انسانی لنگ و پاچوبی به یک لنگ دیگر : زویی عزیز، بیا با هم مودب و مهربان باشیم.»
فرنی و زویی/ جی دی سلینجر/ برگردان امید نیک فرجام/ انتشارات نیلا