بدون نوشابه بدون سس
گاه و بی گاه های منآرشیو برای اکتبر, 2007
می ترسم
دیوانه این شعر هستم:
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت:مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت:جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت:می باید تو را تا خا نه قاضی برم
گفت:رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت:نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت:والی از کجا در خانه خمّار نیست
گفت:تا داروغه را گویم، در مسجد بخواب
گفت:مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست
گفت:دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت:کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت:از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت:پوسیده است، جز نقشی زپودوتار نیست
گفت:آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه؟
گفت:در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت:باید حد زند هشیارمردم ،مست را
گفت:هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
( پروین اعتصامی )
می ترسم از روزی که این شعر حقیقت یابد
نظرات غیرفعال
بگذاریم گاهی جو بگیردمان
پیر بود. هیچ وقت کت و شلوار نمیپوشید، اسپرت میپوشید. صحبت که میکرد فارسیش تهلهجهی آلمانی و لری – هر دو را – داشت. درسهایی که میداد فقط دو عنوان بود. ساعت درسهاش هم تقریبا ثابت بود. میگفتند در جوانی کارهایی کرده؛ افتخارات و این حرفها. ازش چیز چندانی نمیدانم. یک بار سر کلاس از پسری درس پرسید؛ بلد نبود، نتوانست جواب درستی بدهد. پیرمرد شاکی شد. عصبانی شد و به خداوندی خدا قسم خورد که اگر یک بار دیگر درس بپرسد و کسی بلد نباشد… اما ادامه نداد که چه میکند. در جا ساکت شد. آرام شده بود، گفت «ما که با بدبختی درس خوندیم و برای این مملکت جون کندیم و کار کردیم، این شد. شما چی کارش میکنین؟» صداش میلرزید و ناامید بود.
نظرات غیرفعال
تخفیف
جملهای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات میشود:
” ما از همان ابتدا نیز علاقهای به به دنیا آمدن نداشتیم. “
کورت ونهگوت
نظرات غیرفعال