بدون نوشابه بدون سس

گاه و بی گاه های من

آرشیو برای ژانویه, 2008

دلیل

“دانستن” همیشه دلیل خوبی برای “پاسخ دادن” نیست.

کوته نوشت

آینه بغل پراید

اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند

افراد از آنچه می پندارید از شما دورترند

نسل گم شده

شنیدی که خورشید را سنگسار کردند
در شبی که امید می رفت به سپیدی؟
و آینده ی کودک در لابه لای مشق هایش
که می نوشت بابا خون داد، مرد؟
شنیدی در جایی نچندان دور
عاشقی را به جرم یک نگاه شکنجه کردند؟
آری اینجا زمین است
و من انسانی هستم از نسل گم شده
در سیاره ای که خون را به جای آب می نوشند
و شیپور جنگ به بهانه ای هرچند ناچیز نواخته می شود
و صد افسوس که شیطان بر آنان حکم فرماست.

اما جهان
در اشتیاق عروج آن نور زنده است و استوار
و من و قلب خسته ام می دانیم
که خدا هست
در جایی شاید
نزدیک تر از فاصه ی روح به تن.

باز باران بی ترانه

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم…
باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم…
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه ی باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست…نمی فهمم!
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد …فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد …

(شاعرش را متاسفانه نمی شناسم)

مشق شب

فكر كنم
فكر كني
فكر كند
فكر كنيم
فكر كنيد
فكر كنند

بچه ها از روي اين تمرين تا آخر عمر بنويسید!

اردوان نوشت