بدون نوشابه بدون سس
گاه و بی گاه های منآرشیو برای فوریه, 2008
بالاتر از آخرین ابر
همیشه فکر می کردم حداقل یه رشته باریک باید به آدم وصل باشه تا زنده باشه.
و حالا که دارم این قرص نیمه روشن رو از اینجا می بینم هیچ سیمی بهم وصل نیست.
یا تا بحال یه دروغ رو باور داشتم یا زنده نیستم.
اینجا کلاه ایمنی به هیچ دردت نمی خوره.
بالاتر از آخرین ابر، دست هیچ کابوسی بهت نمی رسه.
نظرات غیرفعال
باز هم صدای نی می آید
سالن دادگاه اینبار شلوغ تر از همیشه بود. هر دو ردیف نیمکت های سالن پر شده بود از مردمی که انگار برای ادای احترام به پاپ فوت شده جمع شده بودند. هوا خیلی گرم بود. خورشید از پنجره های شیشه رنگی سالن مایل می تابید و زمین سنگ فرش سالن را نقاشی می کرد.
مردی کلاهش را برداشته بود و با آن خود را باد می زد. چند زن میانسال هم با بادبزن های خودشان مشغول بودند. یکی از مردهای مسن حاضر در سالن سرش را خم کرده بود و به دستانش تکیه داده بود و صورتش پشت دستهایش پنهان بود. عصایش را به کناره صندلی تکیه داده بود و حرکتی نمی کرد. در سمت دیگر سالن زنی به آرامی دستمال پارچه ای سفیدی از کیفش بیرون آورد و از زیر تور مشکی روی کلاهش، اشک هایش را پاک کرد.
در جلوی جمعیت، در امتداد دو ردیف نیمکت های مملو از جمعیت، 2 میز و چند صندلی قرار داشت. پشت یکی از میزها یک مرد میانسال با چهره ای جدی و خشک نشسته بود. در کنارش پسر جوانی نشسته بود که نمی توانست بیش از 20 سال داشته باشد. آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشته بود و صورتش را پشت دست هایش مخفی کرده بود. انگشت هایش را در لا به لای موهای مشکی اش فرو برده بود. داشت می لرزید. آری براستی می لرزید. در سکوت سنگین حاکم بر سالن، صدای هق هقش آشکارا به گوش می رسید. دست هایش همچنان صورتش را پوشانده بود.
در سمت دیگر سالن، در پشت میز دیگر، 2 مرد نشسته بودند. روی میز آنها پر بود از کتاب و کاغذ و پرونده. صورتشان خشک و بی احساس، به سردی یخ چشم به قاضی دادگاه دوخته بودند.
در جلوی سالن، مسلط به همه، میز بلندی قرار داشت که قاضی دادگاه را پشت خود جای داده بود. در دو سویش 2 مرد دیگر با لباس قضات نشسته بودند. منشی دادگاه در سمت راست قاضی، سخت مشغول نوشتن بود. سرش پایین روی برگه ها قرار داشت و چیزی را درون دفتر بزرگ و قطوری که جلویش روی میز قرار داشت می نوشت. نفر دوم کاری نمی کرد. انگشت هایش را مقابل هم قرار داده بود و با جدیت چشم به حاضرین در سالن دوخته بود.
قاضی دادگاه مرد میانسالی بود که کلاه گیس سفید قضایی روی سرش ابهتی نفس گیر به او داده بود. عینکی بی قاب و نیم شیشه ای بر چشم داشت و با نگاهی رو به پایین کاغذی را می خواند. ساعت بالای سرش انگار براستی یخ بسته بود. زمان را طلسم کرده بودند. ثانیه هایی که گویی قرن هاست ثابت مانده اند. لحظاتی سخت که تمام نمی شدند.
منشی دادگاه نوشتن را تمام کرد. قلمش را روی دفتر قطور پیش رویش قرار داد، سرش را بالا گرفت و مثل نفر دوم چشم به حاضرین در سالن دوخت. قاضی دادگاه چشم از کاغذ برداشت. آن را به آرامی روی میزش گذاشت برای چند لحظه از بالای عینک نیم دایره ای اش نگاهی به پسر جوان انداخت که هنوز صورتش پشت دستانش مخفی بود. هنوز داشت می لرزید. هنوز صدای هق هقش به گوش می رسید.
قاضی عینکش را از چشم برداشت. با نوک انگشتانش چشمانش را مالید. دستمالی از روی میزش برداشت و پیشانی عرق کرده اش را خشک کرد. دوباره سرش را بالا آورد. چشمانش را بسته نگه داشته بود. لبانش تکانی خورد. پس از چند لحظه به آرامی زمزمه کرد :
” چه قلب هایی که در خانه اش شکست و علتش نا معلوم ماند “
عینکش را بر چشم زد. چشمانش را باز کرد. چکش را برداشت و ضربه ای به میز زد. لحظه ای بعد رو به حضار بلند اعلام کرد :
” عشق را به جایگاه فرا می خوانم. قیام کنید! “
نظرات غیرفعال
ساعت بیست و پنجم

یک
دو
سه …
به نام یک دیوانه …
شمردم. 12 تا بود.
انگار 12 پر بزرگ بر کناره یک کاغذ نشسته بودند.
شمردم. 12 تا بود.
انگار 12 یاکریم سپید بر زمینه سیاه آسمان پر گشوده بودند.
شمردم. 12 تا بود.
انگار 12 شمع روشن کیک گرد شکلاتی رو روشن کرده بودند.
شمردم. 12 تا بود.
انگار 12 کودک بر دخترکی گریان نشسته روی زمین حلقه زده بودند.
شمردم. 12 تا بود …
ساعت بیست و پنجم شروع شد.
نظرات غیرفعال
آب بی صداترین ترانه است
لالایی گریه بارون تو این گلخونه ویرون
بریز نم نم ببار آروم رو یاس تازه گلدون
لالا لالا دلم تنگه لالایی گریه کن بارون
لالا لالا ببار آروم لالایی با دل پر خون
لالا فانوس چشم او گل نیلوفر من شد
نور خورشید سر گردون چرغ آخر من شد
مثل ابری که می ناله مثل بادی که می خونه
ببین تنها تو رو دارم تو این دنیایی وارونه
لالایی باد سرگردون لالایی باغ ویرونم
لالایی لاله غمگین لالایی بید مجنونم
تو این بی آب و آبادی تو این ویرونه تنها
بخواب آهسته آهسته گل نیلوفر زیبا
من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم
چشم های عاشق تو را به یاد داشتم
تا هنوز تشنه ام تا هنوز تشنگی بهانه است
آب بی صدا ترین ترانه است
عبدالجبار کاکایی
آلبوم : از تو دورم – فریدون آسرایی
نظرات غیرفعال
وقتی بزرگ می شوی

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آواز می خوانند دست تکان بدهی…
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت میرود اگر یکروز مردم _همانهای که خیلی بزرگ شده اند_ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند …
وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی…
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی…
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود .آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می کنند…
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی …
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یکروز یادت می افتد که تو سالهاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ، آنروز دیگر خیلی دیر شده است …
فردای آنروز تو را به خاک می دهند و می گویند: خیلی بزرگ شده بود …
نظرات غیرفعال