بدون نوشابه بدون سس
گاه و بی گاه های منآرشیو برای آوریل, 2008
دشمن؟!
وبلاگ نویسهای مشهور دو دستهی اساسی هستند، کسانی که اکثریت را تشکیل میدهند و برای دل بازدید کنندهی بیشتر مینویسند و اقلیتی که برای دل خودشان وبلاگ دارند. این اکثریت ارزشی نه برای شعور خوانندهی خوب قائل است و نه حتی به شعور شخصی خودش اهمیت میدهد. اقلیت امّا برایش مهّم است که خوانندهاش راضی از در وبلاگش بیرون برود و چیزی آموخته باشد.
اکثریت کتاب زیاد میخواند و فیلم زیاد میبیند و البته به همه اطلاع میدهند که این کارها را کرده است. اقلیت هم درست همین کارها را میکند با این تفاوت که میداند کتاب خواندن اهمیتی ندارد، فهمیدن مهم است و فهمیدن را لازم نیست جار بزنی در دنیا ( چه مجازی باشد و چه حقیقی )، کسی که بخواهد فهم تو را میفهمد.
اقلیت هم تئوریسین است و هم عملگرا، اکثریت درست مثل شعبان بیمخ رفتار میکند، منتقد را در هم میکوبد و نابودش میسازد. در واقعیت، اقلیت احمق است که مشهور بودن را دوست ندارد با اینکه میتواند و اکثریت بیشعور که این همه میبیند و…
نظرات غیرفعال
دور تند
میدانید چه چیزی کیف میدهد؟
دیدن زندگیی آدمها روی دور تند
خواندن آرشیو دو سه سالهی وبلاگای ناشناس – مخصوصا اگر از خودش بنویسد و تصور کند که هیچکس نخواهد خواند.
میدانید چه چیزی دردناک است؟
دیدن زندگیی آدمها روی دور تند.
نظرات غیرفعال
هیچ وقت
من می دانم
هیچ وقت، هیچ چیز، برای همیشه شروع نمی شود…
هیچ وقت، هیچ چیز، برای همیشه تمام نمی شود…
همیشه را برای خدا ساخته اند،
خدا را نمی دانم برای چه…
هیچ وقت، هیچ چیز، از آن من نبوده است.
نظرات غیرفعال
دست نوشته
1 – عابر خیس چتر سیاهش را بست. خیابان های پاریس پر از لجن شده بود. بر روی نیمکتی کثیف نشست. پیپش را با توتون پر کرد و فندک زد. روشن ماند. دست در جیبش برد و به این اندیشید که آیا ممکن است عابری خیس، با این سر و وضع، سوژه داستانی شود ؟
2 – تمام توانش را جمع کرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم دیگر باقی مانده بود… بالاخره رسید … حالا در بالاترین نقطه دنیا ایستاده بود. با غرور پشتش را راست کرد و به دور و بر نگاهی انداخت. بله! اینجا بالاترین جای جهان بود.
فریاد برآورد : “هان! به من نگاه کن. بالاتر از من چیزی می بینی؟ چه کسی جز من یارای آن بود؟ این من هستم … تنهای تنها در اوج!”
پرنده در حالیکه چوب کوچکی بر منقار داشت با نگرانی به پایین نگاه کرد. باز کسی مزاحم لانه سازی اش شده بود.
3 – هی غر میزد: ” من نسکافه می خوام. من نسکافه می خوام”
فقط دلش گرفته بود!
4 – وسط سالن تئاتر، درست در حالیکه همه محو تماشای نمایش بودند، از جایش بلند شد. اشکش را پاک کرد و فریاد زد : ” خر خودتی. من که می دونم همه اینا بازیه.”
5 – به من که می رسند ،
خواهرم حال شهرام را می پرسد،
مادرم حال وحید را،
المیرا حال سعید را،
مجتبی حال عادل را،
امیر حال آرزو را،
افشین حال آیلین را،
سینا حال سحر را،
نسترن حال محمد را،
شیوا حال نوید را،
سعید حال نگار را،
نرگس حال امیر را.
نظرات غیرفعال
سبز سفید خطخطی
” زن سالهای سال
مردی را كه قصد خودكشی داشت
از اين كار باز داشت
حالا ديگر توانش تحليل رفته
مینشيند و گوشهايش را با دست میگيرد. “
كتاب: آمريكا وجود ندارد / داستان كوتاه: عشق
نظرات غیرفعال
میم مثل …
صدای جمعیت زیادی را از نزدیک می شنید. فهمید که بالاخره به میدان شهر رسیده اند. درشکه چی افسار اسب ها را کشید و اسب ها با صدای شیهه آرامی ایستادند. دو نفر زیر بغلش را گرفتند و از اتاقک پایین کشیدندش. با چشمان بسته به سختی می توانست همپای دو مامور راه برود. آنقدر موقع شکنجه شلاق خورده بود که به نای ایستادن نداشت.
راهش را از میان جمعیت باز کردند. مردم با دیدن او شروع به خندیدن و هو کردن کردند. چشمانش هنوز بسته بود. با پای زخمی و بدنی نیمه جان او را به بالای سکوی میدان شهر کشاندند. طناب دستانش را باز کردند و چشم بند را از چشمانش برداشتند.
نور آفتاب ظهر چشمانش را آزار میداد. به سختی روی پاهایش ایستاده بود. کمی اطرافش را نگاه کرد. روس سکو مطابق همانچه که قبلا به او اعلام کرده بودند، گیوتین آماده انجام وظیفه اش بود. در کنار آن، مامور اعدام، مردی بسیار درشت هیکل، بدون بالاپوش و با پارچه ای مشکی که صورتش را پوشانده بود، ایستاده به او می نگریست.
از مردم شهر، پیر و جوان، زن و مرد برای تماشا جمع شده بودند. از صدا و هیاهوی مردم، جز هوهوی خفیفی نمی شنید. انگار باد در لا به لای شاخ و برگ درختان می پیچید و زوزه می کشید. زمان یخ بسته بود.
کمی بعد، مرد میانسالی به بالای سکو آمد. قد کوتاهی داشت و چاق بود. سر طاسش زیر نور آفتاب می درخشید و کت و شلوار و جلیقه ای قهوه ای به تن داشت. بند طلائی ساعتی از کناره دکمه های جلیقه اش دیده می شد. مرد نگاهی به اعدامی نکرد. به آرامی از کنار او رد شد و رو به مردم ایستاد. لبخند زشتی صورتش را مزین کرده بود. مردم با دیدن او فریاد کشیدند و دست زدند. مرد مدتی را به تماشای مردم گذراند. سپس به آرامی دست در جیب کتش بد و کاغذی را بیرون آورد. با دست دیگرش عینکی گرد و شیشه کوچک با دسته مفتولی خارج کرد و بر چشم گذاشت و دسته آن را پشت گوشش محکم کرد. همان زور که لبخند تصنعی اش را بر لب داشت دستش را بالا آورد و مردم را سکوت دعوت کرد. مردم بی درنگ ساکت شدند. مرد با صدای بلند به خواندن حکم اعدام مشغول شد.
اعدامی هیچ چیز نمی فهمید. انگار گوش هایش را با پنبه بسته بودند. به جز صدای هوهوی خفیفی و صدای مردمی که همزمان با شنیدن متن حکم اعدام، گاه آه می کشیدند، گاه فریاد می زدند و گاه می خندیدند، چیزی نمی شنید. چشمانش تار می دید. بعد از 3 روز بیداری و شکنجه، به سختی چشمانش را باز نگه داشت بود تا از آخرین وقایع عمرش آگاه شود. در دلش بیهوده طلب امید می کرد. کاش حرف این مرد هیچ گاه تمام نشود. کاش زلزله بیاید. کاش جنگ داخلی دوباره آغاز شود. کاش ناجی اش سوار بر اسبی تیزرو از میان جمعیت رهایی اش دهد. کاش …
مرد خواندن را تمام کرد. اینبار برگشت و نگاهی کوتاه به اعدامی انداخت. سپس لبخند زنان به سمت پله ها حرکت کرد و به آرامی از سکو پایین آمد.
انبار نوبت مردم بود که ارادتشان را ابراز کنند. دسته دسته کلم و کاهو و گوجه فرنگی له شده بود که روانه صورتش کردند. اعدامی مجالی برای ناراحتی نداشت. فقط بار دیگر در دلش آرزو کرد ای کاش تا ابد به او گوجه فرنگی پرتاب کنند.
چند دقیقه ای به خنده و تمسخر گذشت. مردمی که مهماتشان تمام شده بود بار دیگر به اعدامی و مامور اعدام چشم دوختند.
دو مامور با خشونت او را از پشت گرفتند. زیر پایش را زدند و او را در حالیکه با صورت روی زمین کشیده می شد به سمت گیوتین بردند. اعدامی با اندک رمقی که داشت تقلا کرد خود را رها سازد ولی با لگدی که به شکمش نواخته شد بی حرکت و بی حالتر از قبل تسلیم ماموران حکومتی شد. یک مامور موهایش را با خشونت از پشت کشید و سرش را بلند کرد. گردنش را روی لبه چوبی گیوتین گذاشت و چوبه پشت گردن را پشت سر اعدامی محکم کرد. مامور دوم دست های اعدامی را کشید و هر دو را در کنار سر او در قسمت مخصوص محکم بست. پاهای بی رمق اعدامی را با طناب بستند و به تندی به پایین سکو رفتند.
اعدامی هنوز در دلش آرزوی بیهوده رهایی را جستجو می کرد. هنوز بی دلیل امید به زندگی بسته بود.
مامور اعدام که تمام مدت بی حرکت چشم به اعدامی دوخته بود سرش را برگرداند و نگاهی به شهردار انداخت که با هیکل خپلش بعد از خواندن حکم اعدام، زیر سایه بانی ایستاده بود و با لبخند تهوع آورش مشغل تماشای ماجرا بود. شهردار کمی سرش را خم کرد و به نشانه اجازه، به مامور اعدام دستور اجرای حکم را داد.
مامور اعدام بار دیگر از بالا نگاهی به اعدامی انداخت که بی حال روی دستگاه افتاده بود. دست راستش را بالا برد و طناب گیوتین را در دست گرفت. لحظه ای مکث کرد و ناگهان با قدرت طناب را کشید.
زمان را نگه داشتند. انگار می خواستند لحظه لحظه جان دادنش را مرور کنند. همه چیز مثل فیلمهای سینما شده بود. آرام آرام. همه صداها خاموش شد. نگاهش تیره شد و جز این احساس را نداشت که زندگی گاه به تندی وزش باد، گاه به آرامی شکفتن گل، به لحظه لحظه اش فخر می فروشد.
صدای قیژ قیژ حرکت تیغه آهنی و سنگین گیوتین روی دو ستون چوبی را می شنید. ذرات ریز چوب خرده فرو می ریختند. در آغاز سردی لبه تیغه را بر پشت گردنش احساس کرد. لحظه ای بعد جاری شدن خون گرمش را بر کناره گردنش حس کرد و سوزش خفیفی را متوجه شد. کم کم سوزش شدید شد و جایش را به دردی داد که زیاد می شد. فرو رفتن تیغه را در گوشت گردنش احساس می کرد و برخورد آن را با مهره های گردنش. فشار وزن تیغه بیش از تحمل استخوان های گردنش بود. درد بسیار شدید شده بود و احساس می کرد مهره های گردنش می شکند. لحظه ای بعد با صدای وحشتناکی شکستن مهره هایش را حس کرد. حس سبکی دلپذیری در وجودش ریشه دواند. آرامشی عجیب بر ذهنش بال گستراند. تیغه همچنان می برید و پایین می رفت. روحش را به کمال از جسمش بیرون کشیدند.
نظرات غیرفعال
نویسندگی
«… هر پزشکی پس از هزار بار عمل جراحی جمجمه، پنجاه عمل آپاندیس و دویست عمل لوزه، حاذق می شود. مگر نه؟ پس از چه روی فن نویسندگی بعد از نگارش پنجاه یا صد داستان، هنوز مثل روز اول اینقدر دشوار است؟ ناشی تر و دشوارتر از روز اول! هزار بار دشوارتر از روز اول!»
دیالوگی از نمایشنامه «دوشیزه خانم تاکنا» نوشته ماریو وارگاس یوسا
نظرات غیرفعال